۴ سال و ۴ ساعت و ۴ دقیقه و ۴ ثانیه از آن ۴/۴ی که آرزو کردم: کاش در یک روز که تاریخش ۴/۴ باشد، ببینمش، گذشته…
و آن ۴/۴ هرگز نیامد…
امروز ۴/۴ است… اما دیگر هوای دیدارش را در سر ندارم.
درستش همین است. همین… و همین خوب است!
خیلی چیزها تغییر کرده: آیدین حالا دوستِ دوستم است. (و راستی این خیلی خوب است که آدم نمیبایست عاشقِ دوستِ دوستش باشد…) اتاق هم شلوغ شده؛ به هم ریخته… و به دیوار اگر تکیه دهم، مردان و زنانی را در میان اتاق میبینم که میجنگند… اما نمیخواهند، بجنگند…
من هم گویا از آنانم!!! چون وقتی در میان اتاق میایستم کسانی را میبینم که تکیه زده بر دیوار، نگاهشان بر من یله است… و من نمیخواهم بجنگنم!
…این روایتِ دختری است که در مدار لرزش زمان و زمین متولد شد!
روایتِ تولد من؛ در ۴/۴ی که ساعت ۴:۴ است!




این کاسه های پـُر شونده از امید؛
در
جای جایِ
این خانه
دیدنی ست…